
نشسته بود یه گوشه و بافتنی می بافت
به خودم گفتم : این چیه ؟ شال گردنه ؟
ولی چرا اینقدر باریک؟ شبیه طناب داره؟
زیر لب چیزی زمزمه می کرد
نمی دونم چی میگفت؟
من هم این طرف بودم ، با فری گیت و الترا سورف در گیر
من هم زیر لب زمزمه می کردم ، همه ش فحش می دادم
به اینترنت ، به فیلترینگ ، به اعدام ، به ظلم ، به دروغ ، به پر روئی ، به بیکاری و نداری ، به زندانیان بی گناه و گناه کار ، به خانواده های داغدار و خانواده های تحت فشار ، به نا رفیقانی که بچه های جنگ و هم سنگر ها و هم پیاله هاشون رو انداختن توی زندون ، به بابام ، به مادرم ، به سی سال پیش ، به ولایت ، به احمدی نژاد ، به لاریجانی ضرب در سه ، به موسوی ، به کروبی ، به جنتی ، به حسنی ، به اوباما ، به خودم ، به خودم دو سه بار فحش دادم
......
بعد ساعاتی سکوت صدام کرد
گفت : مادر ! چه خبر؟
گفتم : دو نفر رو اعدام کردن
گفت : این رو که می دونم ، خبر جدید چی داری؟
گفتم : توی نماز جمعه تشکر کردن از اعدام ها و گفتن بی زحمت جنازه ها رو ببرین توی میدون شهر چهل روز آویزون کنین تا بلکه ما عبرت بگیریم
گفت : ترسیدی؟
گفتم : نه .... ولی دروغ گفتم ، دلم شور می زد واسه ی اسرای زندانی ، واسه ی ادامه ی این اعدام ها ، واسه ی روز های پیش رو و بچه هایی که میرن توی خیابون ..... ولی گفتم ... نه
گفت : مادر ، نگران نباش ، واهمه نداشته باش ، حکایت اینآ مثل آدمیه که داره توی باتلاق فرو میره و برای نجات خودش به هر خس و خاشاکی دست میندازه
اگه پنجاه نفر دیگه رو هم اعدام کنن ، تعدادشون به کشته شده های توی خیابون ها می رسه؟
مگه اون روز هایی که توی خیابون ها جلوی چشم همه " ندا " رو کشتن از فرداش کسی بیرون نرفت؟
مگه تجاوز نکردن ، مگه کتک نزدن ، مگه بی مهری به مردمشون نکردن؟
کی ترسید ؟ کی خونه نشین شد ؟ کی جا زد؟ هیشکی مادر ، هیشکی
.....
دیدم ، پشت اون عینک ته استکانیش ، اشک چشماشو که میریخت روی شال گردنی که می بافت
.....
بعد از یکی دو دقیقه سکوت با صدای گرفته ولی محکم تر از قبل ادامه داد
نه مادر جان ، اینطوری هم که فکر می کنن نیست
یعنی راستش رو بخوای دیگه تفکری در کار نیست
من و امثال من دوره های مختلف رو تجربه کردیم ، و اون دوره هایی رو هم که ندیدیم یا توی کتاب ها خوندیم یا سینه به سینه شنیدیم
......
آه بلندی کشید ، چل گیس خوشگلش که با روبان نازک سبز تزئین کرده بود از زیر رو سریش بیرون ریخت
......
گفت : میدونی گُلم ، تو هم مثل همه ی اونا ، اولاد خودمی ، پس خوب گوش کن
باتلاق بدیش اینه که زجر کش می کنه ، آدمی که توی باتلاف می افته و دستش به جایی بند نیست ، دائم مرگ رو جلوی چشاش می بینه
این حس ، حس ِ خیلی بدیه
خودت رو بذار جای کسی که می برنش پای چوبه دار !! تو می تونی اون لحظه رو تصور کنی ولی هیچ کس نمی تونه حس اعدام رو با طناب دار ، دقیقا ً با حس واقعیش مقایسه کنه
- مگه اینکه واقعا ً تا پای اعدام رفته باشه - !ا
مثل مادری میمونه که به بچه اش می گه : عزیزم ، بچه دار نشدی تا حس والدین رو نسبت به بچه هاشون درک کنی
پس قربون شکلت برم مادر ، تعجب نکن . شاید اگه من و تو هم قربانی باتلاق می شدیم همین تصمیمات رو می گرفتیم و سعی می کردیم با قربانی کردن دیگران ، حتی برای مدتی کوتاه ، به بقا و نفس کشیدن ادامه بدیم
زیاد نگران نباش ، تغییر هزینه داره ، ولی باید تلاش کنی اون رو به حداقل برسونی
چند دهه پیش هم توی همین روزها اوضاع مشابهی داشتیم ، دوست ندارم پشت سر ما که اون روزها دنبال تغییر بودیم آه و نفرین باشه ، کسی نمی دونست اعتقادات و باورهای مقدس و پاک مردم به ابزار تبدیل می شه
حالا پاشو اینآ رو بنویس بذار توی سایتت تا دوستات هم ببینند و دلگرم بشن
..............
با خودم گفتم : ایول مادر ، خیلی باحال بود ، دمت گرم و نفست مستدام
ولی خودمونیم این یه تیکه ی آخرش ، دیگه زیادی خودت رو تحویل گرفتی ، کی نوشته های تو رو می خونه پُر چونه ؟
بلند سرم داد کشید : حرف مفت نزن بچه !!!! پاشو برو توی یخچال ، طبقه ی سومش ، به احترام خوشه ی سوم ، یه کم الویه و نون لواش گذاشتم واسه ی شامت ، کوفت کن و بشین پای اون اینترنت کوفتیت لینک صد من یه غاز شیر کن
به خودم گفتم : این چیه ؟ شال گردنه ؟
ولی چرا اینقدر باریک؟ شبیه طناب داره؟
زیر لب چیزی زمزمه می کرد
نمی دونم چی میگفت؟
من هم این طرف بودم ، با فری گیت و الترا سورف در گیر
من هم زیر لب زمزمه می کردم ، همه ش فحش می دادم
به اینترنت ، به فیلترینگ ، به اعدام ، به ظلم ، به دروغ ، به پر روئی ، به بیکاری و نداری ، به زندانیان بی گناه و گناه کار ، به خانواده های داغدار و خانواده های تحت فشار ، به نا رفیقانی که بچه های جنگ و هم سنگر ها و هم پیاله هاشون رو انداختن توی زندون ، به بابام ، به مادرم ، به سی سال پیش ، به ولایت ، به احمدی نژاد ، به لاریجانی ضرب در سه ، به موسوی ، به کروبی ، به جنتی ، به حسنی ، به اوباما ، به خودم ، به خودم دو سه بار فحش دادم
......
بعد ساعاتی سکوت صدام کرد
گفت : مادر ! چه خبر؟
گفتم : دو نفر رو اعدام کردن
گفت : این رو که می دونم ، خبر جدید چی داری؟
گفتم : توی نماز جمعه تشکر کردن از اعدام ها و گفتن بی زحمت جنازه ها رو ببرین توی میدون شهر چهل روز آویزون کنین تا بلکه ما عبرت بگیریم
گفت : ترسیدی؟
گفتم : نه .... ولی دروغ گفتم ، دلم شور می زد واسه ی اسرای زندانی ، واسه ی ادامه ی این اعدام ها ، واسه ی روز های پیش رو و بچه هایی که میرن توی خیابون ..... ولی گفتم ... نه
گفت : مادر ، نگران نباش ، واهمه نداشته باش ، حکایت اینآ مثل آدمیه که داره توی باتلاق فرو میره و برای نجات خودش به هر خس و خاشاکی دست میندازه
اگه پنجاه نفر دیگه رو هم اعدام کنن ، تعدادشون به کشته شده های توی خیابون ها می رسه؟
مگه اون روز هایی که توی خیابون ها جلوی چشم همه " ندا " رو کشتن از فرداش کسی بیرون نرفت؟
مگه تجاوز نکردن ، مگه کتک نزدن ، مگه بی مهری به مردمشون نکردن؟
کی ترسید ؟ کی خونه نشین شد ؟ کی جا زد؟ هیشکی مادر ، هیشکی
.....
دیدم ، پشت اون عینک ته استکانیش ، اشک چشماشو که میریخت روی شال گردنی که می بافت
.....
بعد از یکی دو دقیقه سکوت با صدای گرفته ولی محکم تر از قبل ادامه داد
نه مادر جان ، اینطوری هم که فکر می کنن نیست
یعنی راستش رو بخوای دیگه تفکری در کار نیست
من و امثال من دوره های مختلف رو تجربه کردیم ، و اون دوره هایی رو هم که ندیدیم یا توی کتاب ها خوندیم یا سینه به سینه شنیدیم
......
آه بلندی کشید ، چل گیس خوشگلش که با روبان نازک سبز تزئین کرده بود از زیر رو سریش بیرون ریخت
......
گفت : میدونی گُلم ، تو هم مثل همه ی اونا ، اولاد خودمی ، پس خوب گوش کن
باتلاق بدیش اینه که زجر کش می کنه ، آدمی که توی باتلاف می افته و دستش به جایی بند نیست ، دائم مرگ رو جلوی چشاش می بینه
این حس ، حس ِ خیلی بدیه
خودت رو بذار جای کسی که می برنش پای چوبه دار !! تو می تونی اون لحظه رو تصور کنی ولی هیچ کس نمی تونه حس اعدام رو با طناب دار ، دقیقا ً با حس واقعیش مقایسه کنه
- مگه اینکه واقعا ً تا پای اعدام رفته باشه - !ا
مثل مادری میمونه که به بچه اش می گه : عزیزم ، بچه دار نشدی تا حس والدین رو نسبت به بچه هاشون درک کنی
پس قربون شکلت برم مادر ، تعجب نکن . شاید اگه من و تو هم قربانی باتلاق می شدیم همین تصمیمات رو می گرفتیم و سعی می کردیم با قربانی کردن دیگران ، حتی برای مدتی کوتاه ، به بقا و نفس کشیدن ادامه بدیم
زیاد نگران نباش ، تغییر هزینه داره ، ولی باید تلاش کنی اون رو به حداقل برسونی
چند دهه پیش هم توی همین روزها اوضاع مشابهی داشتیم ، دوست ندارم پشت سر ما که اون روزها دنبال تغییر بودیم آه و نفرین باشه ، کسی نمی دونست اعتقادات و باورهای مقدس و پاک مردم به ابزار تبدیل می شه
حالا پاشو اینآ رو بنویس بذار توی سایتت تا دوستات هم ببینند و دلگرم بشن
..............
با خودم گفتم : ایول مادر ، خیلی باحال بود ، دمت گرم و نفست مستدام
ولی خودمونیم این یه تیکه ی آخرش ، دیگه زیادی خودت رو تحویل گرفتی ، کی نوشته های تو رو می خونه پُر چونه ؟
بلند سرم داد کشید : حرف مفت نزن بچه !!!! پاشو برو توی یخچال ، طبقه ی سومش ، به احترام خوشه ی سوم ، یه کم الویه و نون لواش گذاشتم واسه ی شامت ، کوفت کن و بشین پای اون اینترنت کوفتیت لینک صد من یه غاز شیر کن
0 نظرات:
ارسال یک نظر
متشکرم از بازدیدتون و امیدوارم زحمت بکشید و نظرتون رو ثبت کنید