فوری ، فوری ، فوری ...... عباس پهلوون دستگیر شد ( معرکه گیر معروف میدان آزادی ، بچه ی نازی آباد )
۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه
مادر امیر حسین این اقدام خائنانه را به شدت تعجب !!!!!!! می کند
مادر امیر حسین ، مثل بزغاله ، گوساله بودن خود را محکوم کرد
۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه
خدا بگم نسل تون رو .......؟
الهی خدا به زمین گرم .......؟
امیدوارم به حق .... چیزت قطع شه !!!!!؟
رفتم نزدیکش ، در دیگ رو برداشت ، بخار معطر غذای نذری صورت سردم رو نوازش کرد
بهش گفتم : بیخیال بابا ، اینا چیه که داری داد می زنی
گفت : تو دیگه خفه شو !!!!!؟
گفتم : چشم ، ولی شما هم یه خورده یواش تر داد بزن ، حوصله ندارم بیام جلوی اوین برات جشن تولد 120 سالگی بگیرم
)گفت : نگفتم زر نزن ؟ تو اینجا چیکار می کنی ؟ مگه غیرت نداری؟ پاشو برو دنبال اغتشاشاتت بی چیز !!! ( غیرت
دیدم هوا پسه ، الانه که با آب گردون بزنه همون جایی که قبلاً باطوم رفته بود توش
خودم رو جمع و جور کردم و اون روز به خیر گذشت
امروز ساعت 5 صبح تلفنم زنگ خورد
الو ؟
صدای پشت تلفن : سلام مادر صبحت به خیر. البته خدمت برادران عزیز جاسوس هم صبح به خیر و خسته نباشید عرض می کنم
گفتم : بله؟؟؟ چی فرمودین؟
گفت: مادر منم ، پاشو دیگه لنگ ظهره
ساعت رو نیگاه کردم 4:57 دقیقه بود ، گفتم : مادر جان چه خبر شده ؟ ریختن توی خونتون و امیر حسین رو بازداشت کردن؟
گفت : چیزت رو گاز بگیر حیف نون ، خدا نکنه
گفتم : پس چی شده این موقع صبح؟
گفت : پاشو مادر ، پاشو خیر ببینی ، پاشو مادر رو ببر تره بار
گفتم : مادر جآ آ آ ن ، تره بار 8 باز میشه ، تا اون موقع می تونم برم توی فیس بوک ببینم چند نفر بازداشت شدن ، در ضمن مگه امیر حسین خونه نیست که به من زنگ زدی؟
گفت : آخه امیرم خوابه ، نخواستم بیدارش کنم
گفتم : !!!!!!!!! هیچی نگفتم
...........
روز ، خارجی ، بازار تره بار محل
لیست خرید رو داد دستم و محترمانه از ماشین پرتم کرد بیرون
پانزده کیلو سبزی کوکو
پرتقال و نارنگی و سیب و خیار و سیب زمینی و پیاز و گوجه فرنگی و .....
به خودم گفتم : باید برم سراغ این امیر حسین دودره باز و چیزش رو بذارم کف دستش
وقتی خرید تموم شد دنبال یه نیسان بودم که اون حجم سنگین رو تا دم ماشینم بیاره ، که پیدا نکردم
بعداً فهمیدم که رفته بوده مسابقه ی زیر کردن آدم ، توی میادین اصلی شهر
به هر بدبختی بود ، کل تره بار روی کولم ، رسیدم دم ماشین که دیدم ای دل غافل
مادر امیر حسین ، چادرش رو بسته بود دور کمرش و بی مهابا فحش میده و یقه ی یه زن ننه مرده رو تو مشتش می چرخونه
با خودم گفتم : خیالی نیس ، لابد بازم رفته مدیر تره بار رو آورده تا به روش خودش اعتراضش رو به قیمت های چاق شده نسبت به دیروز و کیفیت بد اجناس ، خصوصاً سیب زمینی ، اعلام کنه
نزدیک تر که شدم دیدم ای دل غافل ، اوضاع بدجوری خرابه
زنه داشته می رفته تظاهرات >>خود جوش << مادر امیر حسین هم که سرش توی کار همه هست الا این امیر حسین کره خر ، رفته یقه ی اون بیچاره رو چسبیده و لیچار بارش میکنه و .....
خلاصه ، پریدم جلو و یکی از گل کلم هایی که خریده بودم رو کردم توی حلق مادر امیر حسین تا دیگه عکس خدا رو پاره نکنه
که تازه اون زن فلک زده فرصت کرد توضیح بده
می گفت : معلمم ، اسامی همه رو یاد داشت کردن که مجبور باشیم بریم راهپیمایی ، تازه گفتن بچه های کلاس رو هم باید بیارین تا اگه استکبار جهانی و در راس اون ها اوبامای شیره ایه بی چیر ( وجود) و ملکه ی چیز انگلستان ( پیر ) خواستن با گوگل ارت ما رو رویت کنن ، زیاد باشیم و خلاصه ...... تو خود بخوان حدیث مفصل از این داستان
نمی دونستم بخندم ، گریه کنم ، کلم رو از توی دهن مادر امیر حسین در بیارم ، زانوی غم بغل کنم.....
خلاصه ش کنم ، قضیه رو جمعش کردم و زنه رو صحیح و سالم فرستادم دنبال جوشیدن و ذوب شدن
بعد از ظهر ، در حالی که یه دستم رو کی برد بود و یه دستم تو سبزی خرد کن ، دیدم شبکه ی خبر بهمون گفت : گوساله ی بزغاله ی ..... که یهو یه چیزی مثل برق از بیخ گوشم رد شد ، با صدای ویژژژژژژ ..... و خورد وسط صفحه ی تلویزیون ، سه متر و خورده ای پریدم هوا ، تی وی ترکید و مادر امیر حسین که ایندفه با خاک انداز به سمت تی وی حمله ور شده بود فریاد میزد : خودتی مادر سه نقطه ، خودتی بی شرم مزدور ، خودتی آدم کشه گردن کلفت ، شیر هم باشی با کیک می خورمت !!!! گرفتمش ، یه آپرگاد زد توی چونه ی من ، مرده هآم اومد جلوی چشمم ، یه سالتو بهش زدم و نقش زمینش کردم ، بعد از اینکه خلع سلاحش شد ، از روی سینه اش بلند شدم و آزادش کردم ، بی نوا گریه می کرد و می گفت : چرا آخه ؟ چرا ما نرفتیم ساندیس و ساندویچ بخوریم ، چرا ما نباید از الطاف بی کران امام وقت بر خوردار باشیم ، چرا تویه بی غیرت نمی ری بزنی تو چیز اون حرومزاده ای که ...... سرم پایین بود که دیگه صداش رو نشنیدم ، اول گفتم ، آخییییش ، بعد یهو به دلم افتاد که سکته کرده ، سرم رو بلند کردم و دیدم امیر حسین با خونسردی دست مبارکش رو گذاشته رو دهن مادرش و اون شیر زن نیز همچنان به فحاشی ادامه میده ، ولی به صورت سایلنت
الان چند ساعت از اون شلوغی های سرسام آور امروز می گذره و من دارم اینا رو تایپ می کنم واسه ی تو ، که بخونی و بدونی همه خبر داریم چی دور و ورمون داره می گذره ، همه ی دنیا پشت ما هستن ماشالا !!! ولی هیچ کدوم جرات دخالت ندارن ، میدونی چرا ؟
چند تا علت داره
اول اینکه این از خدا بی خبر ها رو میشناسن که چه بی آبرو هایی هستن و اگه یکی از یه گوشه ای ، مثلا اوبامای مفنگی از آمریکا ، یه چیزی بگه ، اینا از خدا خواسته شونصد تا شهاب 3 و چهار میفرستن رو آسمون منطقه و همه جا رو به گه می کشن واسه اینکه تو کشور یه شبه همه رو به خاک و خون بکشن و تکلیف کودتا رو یه سره وصل کنن به جریانات الهی و ماورایی
دوم اینکه : ما نفت داریم و اونا هم نفت می خوان ، چه بهتر که مملکت من و تو ، خر توی الاغ یا بزغاله توی گوساله باشه و اونا منفعت ببرن ، همه جوره ، پس مگه مغز ا.ن خوردن پاشن چیزی بگن؟؟
سوم : بابا جان دنیا دنبال دموکراسی می گرده اونوقت سر دم دآرآش چطور می تونن به خودشون اجازه بدن که دوباره یه جورج بوش دیگه رو شاخ کنن و بیفتن رو کشور هایی که می خوان پیشرفت کنن
چهارم : .....
پنجم : ......
پس بابام جان ، حواست جمع باشه ، جوگیر این خبر های درپیت دوستان مغرض نشی که فلانی فلان شد و غیره و ذالک
من و تو ، توی قلب این جریانیم
نسل سوخته ایم
حق داریم باشیم و تصمیم بگیریم
پس باید درست تصمیم بگیریم
همون طور که من به مادر امیر حسین فحش میدم که چرا سی سال پیش فلان کار رو کردی که امروز من چوبش رو بخورم
و هی التماسش می کنم که این کارد آشپزخونه رو از روی گوشم برداره و منو مجبور به نوشتن این لغتهای کفر آمیز نکنه !!! فردا هم بچه های ما یقه ی ما رو می گیرن و بی تعارف میگن : آقا جون ، میریدی به از این بود
حالا از من گفتن
خدا به این زن عمر بده که انرژی داره در حد بنز
حالا هم که بی خیال من شده و به تهدید بریدن گوش من جامه ی عمل نپوشونده ، رفته رو پشت بوم داد می زنه : مرگ بر دیکتاتور
صد بار بهش گفتم : مادر جان دو تا قواره پایین تر پایگاه بسیجه ، یهو دیدی یه سنگی ، آر پی جی ، تیری ، چیزی ول شد و صاف خورد توی مخت و امیر حسین یتیم شد
ولی کو گوش شنوا؟
راستی کو گوش شنوا؟
حرف های در گوشی ، نقل قول هایی تلخ و شیرین از مادر امیر حسین
۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه
حرف هایی که این روزآ زیاد می شنویم خواهر جون
این جمله ای بود که مادر امیر حسین وقتی داشت سر حرف رو با ربابه خانم ، زن همسایه مون وآ می کرد گفت ، اینو گفت و شروع کرد به گفتن این چند خطی که می خونید
سلام و زهر مار !!! کدوم قبرستونی بودی تا الآن
مامانم می گفت: پسر طاهره خانم پراید شو فروخته ، زانتیآ گرفته ، اون وقت من باید با مترو برم خونه ی خاله پروین
بازم از این آشغالا پختی؟ بابا ... آخه هفته ای چهار شب که نیمرو نمی خورن ، کبدم به یزد رفت
آخه پس کی زن بگیرم ؟ بابا 42 سالم شده . پسر شهرام رو که می بینم قند تو دلم آب می شه . آخه منم آدمم . چرآ رو هر دختری دست میذارم مخالفت می کنین ؟ آهان ... کور خوندین اگه فکر می کنین با اون دختره ی هرزه ازدواج می کنم . سودابه دختر شریک بابا رو می گم . چرا من بخاطر بدهی بابا باید با اون ترشیده بخوابم توی یه تخت ؟
من کاپشن ندارم . گرگ و میش که سوز گدا کُش می آد ، مث سگ میلرزم ، اونوقت تو رفتی سولاریوم ، جلسه ای 45 هزار تومن پول میدی ؟
تو مرد نیستی !! اگه مرد بودی یکی رو استخدام می کردی کارای خونه رو بکنه ، که بعد از هشت ماه زندگی با تو ، دستآم مثل کلفت ها نشه ، مرتیکه ی خسیس
خاک بر سرت !! آبرو واسم نذاشتی !! دختر شیش ساله ی خاله پروین ، جلو اونهمه مهمون اومده به من میگه : خاله جون ، چرا خانم هایی که تو کامپیوتر عمو محسن هستن ، لباس تنشون نمی کنن ؟؟!!؟
بابا تو واسه من آبرو نذاشتی زن !!! از توی لیستم ریمووت می کنم !! روشنک هر چی نوشته بود ، رو دیوار خودش نوشته بود ، به توچه ؟؟!!؟ واسه چی رفتی زیر عکسش نوشتی ، خانم خانم هآ آ آ !!! این علی رضا زن داره ، با این عکس های سکسیت دلبری نکن لطفاً !!!؟
بابا زن !!!! یه دو ساعت این کامپیوتر رو خاموش کن !! هم اون ننه مرده یه نفسی می کشه ، هم تو نعوذوبالله یه کم به این بچه میرسی !! شیر خودت رو که بهش ندادی ، گفتی سینه هآم دفرمه میشه ، حداقل یکم بهش توجه کن ، نا سلامتی اسمت مادره . پاشو زن ، پاشو یه کم شیر خشک بریز تو حلقش ، طفل معصوم داره نفله میشه از گشنگی ، آخه چرا وقتی من بهش شیر میدم بهم میگه مامان ؟؟؟ !!! هآن ؟؟!؟
برو ..... برو که لیاقتت همون ........ و ..... هآی تو فیس بوکه . منه خر رو بگو که توی دهاتی رو اینوآیت کردم و از عصر حجر در آوردمت ، نمی دونستم می آی با اون پرستوی بی همه چیز می ریزی رو هم . خجالت نمی کشی ؟؟؟ حیا نمی کنی ؟؟ اون شوهر داره مرد !!!!!؟
آهای .... خوب گوش کن ببین چی میگم . سر راهت داری میآی ، برو البرز ، پونزده مدل غذای متنوع بگیر ، بچه های دانشگامون دارن می آن خونه به من سر بزنن .... چی؟؟؟!!؟ خودم غذا درست کنم؟!!!!؟ من تو خونه ی بابام هم غذا نمی پختم ، اونم واسه ده نفر
تو خودت گفتی سه ماه بعد از عقد ، ویزای نامزدی جور میشه . الان سه ماه و پونزده روز گذشته و هیچ غلطی نکردی !! وقتی هزار تا از سکه های مهریه ام رو گذاشتم اجرا و ممنوع الخروجت کردم ، گوشی میاد دستت با کی طرفی ، مرتیکه ی کلاه بردار ِ پفیوز
عزیزم ، خیلی دوستت دارم ، حتی بیشتر از شوهر اولم !!!؟
بچه ی چهار ماهه رو سقط کردی؟؟؟!!!؟ به تو هم میگن مادر ؟؟ این نقشه رو با مامانت کشیدی؟ ؟ تو واقعاً یه جلادی
شیش ماه پیش گفتی اولین تعطیلات که در پیشه میریم ونیز ... عرضه نداشتی یه دبی ِ چُسکی ببری منو بی غیرت
پاشو زن !!! لنگ ظهره !! تا تو پاشی و دوش بگیری ، ایمیل هآت رو چک کنی و جواب سیصد تا کامنت بی مزه رو بدی ، من هم نهار رو ردیف می کنم که زودتر راه بیفتیم . الان یازده ظهره ، تا فشم یک ساعت راه داریم ... د ِ پاشو دیگه
..........................
مامان ، کف کتونی آم سوراخه ، از مدرسه که بر می گردم ، واسه اینکه پول بلیت اتوبوس ندارم ، مجبورم پیاده بیام ،،، کف پام زخم شده
خاک بر سرت ، دختره ی سر به هوا ... هی بهت میگم جفتک ننداز ... حالا من از کجا بیارم یه مانتو دیگه برات بخرم ؟؟ مجبوری با همین مانتوی پاره بری مدرسه
دیگه زیاد حرف نزن ، اعتبار تلفنت تموم میشه ، فقط اگه پول داری سر راهت 5 تا نون لواش بگیر ، یه خورده نخود داشتیم ، ریختم توی زود پز بپزه ، امشب رو هم یه جوری سر می کنیم تا فردا ، دیگه نمی دونم جواب این طفل معصومآ رو چی بدم
با اینکه هوا سرده و مسیرمون طولانی ، ولی اگه روی موتورت یه طلق ببندی ، می تونیم وقتی بارندگی نیست با هم بریم سر کار ، اینطوری کرایه ماشین رو پس انداز می کنیم
عزیزم ، امروز بلاخره حقوقمون رو دادن ، حساب کردم ، اجاره خونه و خرجیمون بعلاوه ی بدهی به حسن آقا سوپری رو بذاریم کنار ، شاید بتونیم اون پیراهن قرمزه که ماه پیش چشمت گرفته بود رو بخریم ... چند بود ؟؟؟ هش هزار تومن؟!!؟
ملیحه خانم زنگ زد و گفت اون وام سیصد هزار تومنی جور شده فقط دو تا ضامن می خواد ، یه سفته ی پونصد هزار تومنی به امضای دو تا ضامن میگیره ، پول رو میده ... ایشالا تا آخر این ماه بقیه شم جور می کنیم و دکتر بهروزی رو متقاعد می کنیم که عملت کنه .... بلاخره خوب می شی عزیزم...
الو .... الو ..... صدامو میشنوی ؟؟؟ پاشو خودتو برسون ،، پاشو بیا که بدبخت شدیم ، رضا افتاده گوشه ی زیر زمین و یه سرنگ تو دستش مونده ، نفس نمی کشه ، نمی دونم چه خاکی تو سرم کنم ، خودت رو برسون
عزیزم ، تولدت مبارک .... ایشالا واسه ی سال دیگه ، کادوی تولدت با مادرت سه نفری میریم زیارت ، شاید بعد سه سال بتونم به قولم عمل کنم
..........................
در آخر باید بگم ، جمله های زیادی از این دست صب تا شوم به گوش من و تو می خوره
بیایم یه کم بیشتر هوای همدیگه رو داشته باشیم
اولین نوشته با یاد او ، که هر چه داریم از اوست
چهارشنبه دوم دی ماه هشتاد و هشت
ماه محرم فرا رسیده
آیت الله منتظری از دنیا رفتند
شهر قم نیز نشان داد که معترض است ، خیلی بیشتر از فیلم ها و خبرها که دیدیم و شنیدیم ، اصفهان هم همینطور
در این بین به نظر می رسد این سوال بیشتر در کنج مخفی اذهان مردم save شده : تا کی وضع اینگونه است ؟
دولت به زور حرف می زند ، یا بهتر بگوییم ، به زور حرف خود را به کرسی می نشاند ...
مادر امیر حسین این ها رو گفت و دوباره مشغول شد
سبزی پلو خرد می کرد ، البته به صورت کاملاً مکانیزه و بدون دخالت دست ، با دستگاه سبزی خورد کن.
دستگاه رو که خاموش کرد ، سبزی های خرد شده رو با دست !! از دریچه ی جلویی بیرون می ریخت که یهویی سرش رو برگردوند و بهم گفت : به خدا ندیده بودیم !! توی محرم و از این اتفاقآ ؟؟
تو دلم گفتم : تو کشکت رو بسآب ، یعنی سبزیت رو خرد کن .... که یه دفه اخماش رفت توی هم ، ترسیدم ، یعنی فکرم رو خونده بود؟
گفت : نه ! اینطوری فایده نداره ، تکلیف باید معلوم شه ، نمیشه که وضع همین طوری باقی بمونه
باز تو دلم گفتم : بابا خفه شدیم از بوی سبزی ، اینجا که حیاط آقا جونت نیس که هزار ذرع وسعت داشته باشه ، آپارتمانه ، یکصد و بیست ذرع ، گیر نده جان امیر حسین
خیز برداشت سمت من ! گفتم : مثل اینکه بلند بلند فکر کردم و حرفام رو شنیده . مثل شهاب 3 از کنارم رد شد رفت سر سماور
بلند بلند گفت : این ملت باید تکلیف خودشون رو ، خودشون معلوم کنن ، این اخبار ضد و نقیض بنگاه های خبری ، از IRIB گرفته تا VOA و BBC هیچکدوم واقعی نیستن ، منافع مردم هیچ کدوم تو اینا نیس ، پای فیس بوک و تویتر و کوفت و زهر مار هم که می شینی نمی تونی خبر درست و حسابی پیدا کنی !!!!
خیلی بلند و شمرده و واضح و با لحجه ی مهران مدیری پرسیدم : ببخشششششششید ؟؟!!!!؟؟ از کی تا حالا شما پای کامپیوتر می شینید و به بررسی رسانه ها می پردازید ؟ شما که کنترل TV رو سر و ته می گیری و آخرش هم منو صدا می زنی که صداش رو کم کنم ؟
قوری چای رو که به موقع به دادش رسیده و نجوشیده بود ، کج کرد و چای سرازیر شد تو یه استکان کمر باریک لب طلایی و گذاشت جلوی من ، همینطور که با آخ و وآخ خودش رو پهن می کرد جلوی بساط سبزی گفت : ببین مادر جون ، بابای امیر که صب تا شوم پای ماهوارس و امیر حسین هم همیشه آن لاینه ، فکر نکن فقط بچه ی من این طوریه هآ آ ، تو اکثر خونه ها همین بساطه ، اینطوری خیالمون راحته که حداقل جلو چشمونن و بیرون نمی رن و ....
دستگاه سبزی خرد کن دوباره پر سبزی شد و شروع به کار کرد ، با خودم دو دوتا چهار تا کردم ، دیدم پر بیراه نمی گه ، نیروی جوون مملکت همه جوره مورد بی مهری قرار گرفتن و زمین گیر شدن ، وضع کسب و کار قمر در عقربه و اوضاع مثل قدیم نیس ، حالا قدیم رو چطوری تعبیر کنیم ، خوب یا بد ...
نتیجه ی اخلاقی : فکر نون باش که خربزه آبه
نتیجه ی سیاسی : فکر آینده نباش ، آینده تباهه
..................
سبزی پلو های مادر امیر حسین همتا نداره