هر چیزی رو توی دماغت نکن

۱۳۸۸ بهمن ۲۸, چهارشنبه






هفته ی پیش شمال بودیم
طبق معمول همیشه ، اوقات به بطالت و بدون هیچ برنامه ی مشخصی می گذشت

یه شب بعد از شام ، دور هم نشته بودیم و کلی مهمون غریبه و آشنا هم توی جمع مون بودن که با توافق کامل تصمیم گرفتیم " دبرنا " بازی کنیم
وسیله ی بازی مهیا شد و مثل دایره دور هم حلقه زدیم
منتظر یه بازی کسل کننده و در عین حال پر جنجال بودم که .... دو سه تا کارت با مقداری لوبیا و نخود انواع بنشن ریختن جلوم

آقایی به اسم حسن ، که امیدوارم منو حلال کنه ، از دوستان ِ دوستانمون بغل من نشسته بود و با دیدن لوبیا ها زد زیر خنده

در جواب سوال من که ازش پرسیدم : به چی می خندی حسن جان؟ ، دستپاچه جواب داد : سوء تفاهم نشه ، من چشمم به لوبیا که می افته بی اختیار خنده ام می گیره
و وقتی من دوباره علت رو ازش پرسیدم ، با واکنش و کنجکاوی همه ی دوستان مواجه شد و تصمیم گرفت داستان خودش رو تعریف کنه


بقیه ی این متن ، داستانیه از حسن آقا که کاملا ً واقعیه و برای خودش اتفاق افتاده
.......................






بچه ی چهارم خونه بودم ولی ته طاقاری نبودم
یه خواهر و برادر دیگه هم بعد از من به دنیا اومدن
حالا تصور کنید 6 تا بچه ی قد و نیم قد که از دیوار راست بالا می رفتن توی یه خونه ی 80 متری وول می خوردیم
مادرم هر روز عصبی تر از دیروز می شد و ما تنها از پدرمون حرف شِنَوی داشتیم
بابام با توسل به تنبیه بدنی باعث شده بود که هممون مثل سگ ازش حساب ببریم
خلاصه ...... ظهرها سر نهار خونه ی ما مثل بازار شام بود ، در هم و برهم
بعد از نهار هم مراسم خواب اجباری که عدم رعایت اون باعث میشد که شب مامان ریپورت بده به بابا و متخلف کتک مفصلی بخوره
تنها مزیتی که خواب اجباری بعد از ظهر داشت ، ساکت بودن ما نبود ، چون ما عملا ً همه بیدار می موندیم و فقط انتظار می کشیدیم مامان از خواب بیدار شه و اجازه ی بازیگوشی رو صادر کنه ولی بزرگترین خوبیش این بود که ما با خودمون خلوت می کردیم و اجبارا ً کمی به کارهامون فکر میکردیم........

بگذریم
.....................


یه روز من در حالی که روی پهلوی راست دراز کشیده بودم و پاهای خواهر بزرگترم از بالا دائما ً می خورد توی سر و صورتم ، یه لوبیا قرمز روی زمین دیدم ، اون رو برداشتم و توی دستم نگه داشتم و باهاش بازی می کردم

نمی دونم چطور شد که لوبیا رو کردم توی دماغم !! بچه بودم و کم تجربه ، هی سعی کردم دَرش بیارم ، هی لوبیا رفت بالا تر ، هی انگشتم رو کردم توی دماغم که بِکِشَمش بیرون ، هی لوبیا بیشتر فرو رفت

اینقدر این کار رو ادامه دادم که دیگه انگشتم به لوبیا نمی خورد.البته هنوز توی دماغم بود و یکی از سوراخ های بینی من کاملا ً مسدود بود ولی من که اصلا ً برام مهم نبود ، به زودی فراموشش کردم و چند دقیقه بعد خوابم برد
...................


بیدار که شدم ، با اینکه توی تنفس مشکل داشتم ، اما قضیه رو کلا ً فراموش کرده بودم
یادمه فردا صبحش که از خواب بیدار شدم احساس تورم روی صورتم داشتم ولی بازم بهش اهمیت ندادم
..................


سرتون رو درد نمی آرم
یادم نمی آد چند روز گذشت ، کسی هم از قضیه با خبر نشد ، چون اگه بابام می فهمید تیکه بزرگم گوشم بود پس من هم صداش رو در نیاوردم


یه روز صبح با صدای مهربون بابام از خواب بیدار شدم ، چشمم رو که باز کردم دیدم بابام داره نوازشم می کنه و مادرم گریه میکرد و برادر ها و خواهر هام متعجب و متحیر و کمی وحشت زده بالای سرم جمع شدن و به من خیره شدن

اولش ترسیدم
به خودم گفتم : به گوش بابا رسیده که دیروز با آجر زدم توی سر اکبر سیاه ( پسر همسایه روبرویی ) و حالا وقت مجازاته

ولی این خبرهآ نبود ، بابام بغلم کرد و آروم در گوشم می گفت : نترسی پسرم ، همین الان میریم دکتر
!!!!!

منو میگی !!! گفتم ، ای داد بی داد ، مریض شدم و باید آمپول بزنم
ولی اشتباه می کردم ، چون وقتی بابام داشت لباس هام رو تنم می کرد خودم رو توی آینه دیدم.

انگار یه سطل آب یخ ریختن روی سرم ، خشکم زد ، وحشت سر تا پام رو گرفت ، چیزی رو که میدیدم باورم نمی شد ..... از توی دماغم یه ساقه ی سبز زده بود بیرون
:((

زدم زیر گریه ، خونه رو گذاشتم روی سرم
من ِ آی کیو که یاد جریان لوبیا نبودم ، حسابی قالب تهی کرده بودم
..........................
دکتر با چند تا حرکت ساده ولی دردناک ، در مقابل چشمهای از حدقه بیرون زده ی پدر و مادرم ، لوبیای سبز شده رو از توی دماغم بیرون کشید و بدون هیچ دوره ی نقاهتی راهی خونه شدیم.

غافل از اینکه بابا حسابی شاکیه و برای عبرت دیگران ، نقشه ی یه کتک مفصل رو برام توی ذهنش طراحی می کنه
................................................................................................





صدای خنده ی مهمون ها تا چهار تا خونه اونور تر میرفت
لوبیا های بازی دبرنا باعث شد این خاطره ی جالب و واقعی توسط حسن ِ بلا گرفته تعریف بشه و نه تنها بازی شروع نشه ، بلکه خاطرات مرتبط با لوبیا یکی یکی تعریف بشه و شب خوب و خوشی برای ما رقم بخوره
..........
جای همتون خالی بود
.........

نتیجه ی پزشکی : هر چیزی رو توی دماغت نکن






بیست و هشتم بهمن هشتاد و هشت

باتلاق سبز

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه





نشسته بود یه گوشه و بافتنی می بافت
به خودم گفتم : این چیه ؟ شال گردنه ؟
ولی چرا اینقدر باریک؟ شبیه طناب داره؟

زیر لب چیزی زمزمه می کرد
نمی دونم چی میگفت؟

من هم این طرف بودم ، با فری گیت و الترا سورف در گیر

من هم زیر لب زمزمه می کردم ، همه ش فحش می دادم
به اینترنت ، به فیلترینگ ، به اعدام ، به ظلم ، به دروغ ، به پر روئی ، به بیکاری و نداری ، به زندانیان بی گناه و گناه کار ، به خانواده های داغدار و خانواده های تحت فشار ، به نا رفیقانی که بچه های جنگ و هم سنگر ها و هم پیاله هاشون رو انداختن توی زندون ، به بابام ، به مادرم ، به سی سال پیش ، به ولایت ، به احمدی نژاد ، به لاریجانی ضرب در سه ، به موسوی ، به کروبی ، به جنتی ، به حسنی ، به اوباما ، به خودم ، به خودم دو سه بار فحش دادم

......

بعد ساعاتی سکوت صدام کرد

گفت : مادر ! چه خبر؟
گفتم : دو نفر رو اعدام کردن
گفت : این رو که می دونم ، خبر جدید چی داری؟
گفتم : توی نماز جمعه تشکر کردن از اعدام ها و گفتن بی زحمت جنازه ها رو ببرین توی میدون شهر چهل روز آویزون کنین تا بلکه ما عبرت بگیریم

گفت : ترسیدی؟
گفتم : نه .... ولی دروغ گفتم ، دلم شور می زد واسه ی اسرای زندانی ، واسه ی ادامه ی این اعدام ها ، واسه ی روز های پیش رو و بچه هایی که میرن توی خیابون ..... ولی گفتم ... نه

گفت : مادر ، نگران نباش ، واهمه نداشته باش ، حکایت اینآ مثل آدمیه که داره توی باتلاق فرو میره و برای نجات خودش به هر خس و خاشاکی دست میندازه

اگه پنجاه نفر دیگه رو هم اعدام کنن ، تعدادشون به کشته شده های توی خیابون ها می رسه؟

مگه اون روز هایی که توی خیابون ها جلوی چشم همه " ندا " رو کشتن از فرداش کسی بیرون نرفت؟

مگه تجاوز نکردن ، مگه کتک نزدن ، مگه بی مهری به مردمشون نکردن؟

کی ترسید ؟ کی خونه نشین شد ؟ کی جا زد؟ هیشکی مادر ، هیشکی

.....

دیدم ، پشت اون عینک ته استکانیش ، اشک چشماشو که میریخت روی شال گردنی که می بافت

.....

بعد از یکی دو دقیقه سکوت با صدای گرفته ولی محکم تر از قبل ادامه داد

نه مادر جان ، اینطوری هم که فکر می کنن نیست
یعنی راستش رو بخوای دیگه تفکری در کار نیست
من و امثال من دوره های مختلف رو تجربه کردیم ، و اون دوره هایی رو هم که ندیدیم یا توی کتاب ها خوندیم یا سینه به سینه شنیدیم

......

آه بلندی کشید ، چل گیس خوشگلش که با روبان نازک سبز تزئین کرده بود از زیر رو سریش بیرون ریخت

......

گفت : میدونی گُلم ، تو هم مثل همه ی اونا ، اولاد خودمی ، پس خوب گوش کن

باتلاق بدیش اینه که زجر کش می کنه ، آدمی که توی باتلاف می افته و دستش به جایی بند نیست ، دائم مرگ رو جلوی چشاش می بینه

این حس ، حس ِ خیلی بدیه

خودت رو بذار جای کسی که می برنش پای چوبه دار !! تو می تونی اون لحظه رو تصور کنی ولی هیچ کس نمی تونه حس اعدام رو با طناب دار ، دقیقا ً با حس واقعیش مقایسه کنه

- مگه اینکه واقعا ً تا پای اعدام رفته باشه - !ا

مثل مادری میمونه که به بچه اش می گه : عزیزم ، بچه دار نشدی تا حس والدین رو نسبت به بچه هاشون درک کنی

پس قربون شکلت برم مادر ، تعجب نکن . شاید اگه من و تو هم قربانی باتلاق می شدیم همین تصمیمات رو می گرفتیم و سعی می کردیم با قربانی کردن دیگران ، حتی برای مدتی کوتاه ، به بقا و نفس کشیدن ادامه بدیم

زیاد نگران نباش ، تغییر هزینه داره ، ولی باید تلاش کنی اون رو به حداقل برسونی

چند دهه پیش هم توی همین روزها اوضاع مشابهی داشتیم ، دوست ندارم پشت سر ما که اون روزها دنبال تغییر بودیم آه و نفرین باشه ، کسی نمی دونست اعتقادات و باورهای مقدس و پاک مردم به ابزار تبدیل می شه

حالا پاشو اینآ رو بنویس بذار توی سایتت تا دوستات هم ببینند و دلگرم بشن



..............

با خودم گفتم : ایول مادر ، خیلی باحال بود ، دمت گرم و نفست مستدام

ولی خودمونیم این یه تیکه ی آخرش ، دیگه زیادی خودت رو تحویل گرفتی ، کی نوشته های تو رو می خونه پُر چونه ؟

بلند سرم داد کشید : حرف مفت نزن بچه !!!! پاشو برو توی یخچال ، طبقه ی سومش ، به احترام خوشه ی سوم ، یه کم الویه و نون لواش گذاشتم واسه ی شامت ، کوفت کن و بشین پای اون اینترنت کوفتیت لینک صد من یه غاز شیر کن

هیچ کس هیچ غلطی نمی تونه بکنه - نه با اس ام اس ، نه ایمیل

۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه


پشت کامپیوتر بودم ، فیس بوک لعنتی بازم قاطی کرده بود و نمی ذاشت من لینک های صد من یه غاز شیر کنم

به جای اینکه پست های بچه ها رو ببینم ، فیس بوک هی بهم پیشنهاد می داد بیا با این دختره رفیق شو

توی همین کلنجار رفتن ها یهو دیدم چند تا استکبار جهانی با هم دیگه یه خبر منتشر کردن با این عنوان ، فرمانده نیروی انتظامی : ایمیل ها و اس ام اس ها کنترل می شوند







به شدت ترسیدم ، بیماری های روحیم یهویی چاق شد

........

ضدای ضرباتی رو می شنیدم ولی همه جا سیاه بود

به خودم اومدم

دیدم مادر امیر حسین بالا سرمه و من کف اتاق ولوو شدم

صدای جیغ اون ضعیفه گوشم رو کر کرد : امیر حسین جّز جیگر بزنی ، پس چی شد اون آب قند؟

تازه دوزاریم افتاد قضیه چیه . پاشدم بشینم انگاری یه باطوم رفت تو چیزم .

گفت : بخواب مادر جون ، همینجا دراز بکش تا اوضاع مرتب بشه و حالت بیاد سر جاش

گفتم : نمی خوام بمیرم ، نمی خوام بهم تجاوز بشه

گفت : غلط کرده کسی که بخواد به تو دست بزنه ، همین جارو رو می کنم توی حلقش

گفتم : آخه اونجا خوندم .....!!!!؟

حرفم رو قطع کرد و گفت : می دونم مادر ، دیدم لینکش رو

با خودم گفتم : یا باب الحوائج ، مگه این سواد هم داره؟

گفت : دیگه داری زر زیادی می زنی !!!!!

گفتم : ببخشید مادر !!! چی فرمودین؟ با من بودین؟

گفت : نه عزیزم با اون احمقی بودم که ما رو مثل خودش فرض کرده و گمون می کنه با این فرمایش ها بچه های فعال کم می آرن ، یکی نیست بگه آخه مرد ناحسابی ، تو غلط کردی که می خوای همه ی مردم ایران رو کنترل کنی ، اس ام اس و ایمیل رو چک می کنی؟ چطوری می خوای همه ی اینا رو چک کنی ؟ با کدوم امکانات ؟ با کدوم نیرو؟ مگه کشکه ؟ برو کشکت رو بساب . تو هم باشو مادر . چرا قالب تهی کردی؟ نترس ، من هم با توام ، در ضمن از شرکت اینترنتت زنگ زدن و گفتن اشتراک ماهیانه ت داره تموم میشه ، بیا این تراول پنجاهی رو بگیر و برو پول اینترنتت رو بده و برگشتنه با بقیه ی پول ، پونزده کیلو اسفناج بگیر بخوریم جون بگیریم

توی دلم گفتم : خدا سایه ات رو از سر ما کم نکنه ، اگه تو نبودی معلوم نبود الان چه بلایی سر مآ اومده بود

نتیجه سیاسی : امکان کنترل گسترده وجود ندارد . از آن نترس که های و هوی دارد










مادر امیر حسین هم در مسابقه ی اس ام اس برنامه ی نود شرکت می کند

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه


در اتاق رو باز کرد و بلند گفت : پسرم؟

توی دلم گفتم ، آدم توی طویله ی یه گوساله هم که میره اجازه می گیره
ولی بهش لبخند زدم ، چون چاره ای نداشتم
گفتم : جانم ؟ چی شده مادر جان ؟ امیر حسین رو اعدام کردن؟

گفت : و آ آ آ آ ، خدا نکنه مادر ، امشب موبایلت رو لازم داری؟
گفتم : مادر جان ، این چه سوالیه ؟!!! معلومه که لازم دارم ، حالا چی شده؟ واسه چی می پرسی؟

گفت : امیر حسین ذلیل مرده امشب معلوم نیس کدوم گوریه که دیر می آد
گفتم موبایل تو رو بگیرم و به برنامه ی نود اس ام اس بدم

گفتم : حالا شما توی مسابقه ی اس ام اسی نود شرکت نکنی طوری میشه؟

گفت : مگه خبر نداری؟

گفتم : از چی؟

گفت : امشب قراره گزینه ی آخر پرسش چهار گزینه ای نود رو انتخاب کنیم تا با بالا رفتن رنگ سبز توی نمودار مقایسه ی نتایج مسابقه ، اعتراض خودمون رو به عملکرد سیمای غیر مردمی ایران نشون بدیم

گفتم مادر جان ، مادر امیر حسین عزیز !!! بعضی وقتآ یه چیزایی میگی که آدم قندیلک می بنده ، عجب حرکت مدنی و بدون خشونتی؟
ولی یه سوال پیش می آد ، اگه سیما برنامه ی مسابقه رو جوری تغییر بده که امکان عمل کردن به فرمول پیشنهادی شما رو از همه سلب کنه چی؟

گفت : آهآ آ آ ن ، خوشم اومد اون مغز فندقیت کار می کنه !!!! اگه این کار رو بکنه ، مشخص میشه که پیام ملت رو دریافت کرده و از روی ناچاری تن به شکست داده و نشون میده که از حرف دل مردم با خبره و نمی خواد به راه راست هدایت بشه

حرفی برای گفتن نداشتم ، گوشی رو به طرفش گرفتم و توی دلم گفتم : کاش میشد یه موبایل ردیف کنم و من هم به برنامه ی نود اس ام اس بدم

حالا تو هم که اینو خوندی ، سریع به اشتراک بذار تا اونایی هم که خبر ندارن توی فرصت باقی مونده با خبر بشن ، چون این تنها مسابقه ایه که دو سرش برنده ماییم
مسابقه امشبه : دوشنبه چهاردهم دی ماه هشتاد و هشت ، چهارم ژانویه ی دوهزار و ده

اینم لینک این صفحه : http://amirhoseinsmom.blogspot.com/2010/01/blog-post.html