
هفته ی پیش شمال بودیم
طبق معمول همیشه ، اوقات به بطالت و بدون هیچ برنامه ی مشخصی می گذشت
یه شب بعد از شام ، دور هم نشته بودیم و کلی مهمون غریبه و آشنا هم توی جمع مون بودن که با توافق کامل تصمیم گرفتیم " دبرنا " بازی کنیم
وسیله ی بازی مهیا شد و مثل دایره دور هم حلقه زدیم
منتظر یه بازی کسل کننده و در عین حال پر جنجال بودم که .... دو سه تا کارت با مقداری لوبیا و نخود انواع بنشن ریختن جلوم
آقایی به اسم حسن ، که امیدوارم منو حلال کنه ، از دوستان ِ دوستانمون بغل من نشسته بود و با دیدن لوبیا ها زد زیر خنده
در جواب سوال من که ازش پرسیدم : به چی می خندی حسن جان؟ ، دستپاچه جواب داد : سوء تفاهم نشه ، من چشمم به لوبیا که می افته بی اختیار خنده ام می گیره
و وقتی من دوباره علت رو ازش پرسیدم ، با واکنش و کنجکاوی همه ی دوستان مواجه شد و تصمیم گرفت داستان خودش رو تعریف کنه
بقیه ی این متن ، داستانیه از حسن آقا که کاملا ً واقعیه و برای خودش اتفاق افتاده
.......................
بچه ی چهارم خونه بودم ولی ته طاقاری نبودم
یه خواهر و برادر دیگه هم بعد از من به دنیا اومدن
حالا تصور کنید 6 تا بچه ی قد و نیم قد که از دیوار راست بالا می رفتن توی یه خونه ی 80 متری وول می خوردیم
مادرم هر روز عصبی تر از دیروز می شد و ما تنها از پدرمون حرف شِنَوی داشتیم
بابام با توسل به تنبیه بدنی باعث شده بود که هممون مثل سگ ازش حساب ببریم
خلاصه ...... ظهرها سر نهار خونه ی ما مثل بازار شام بود ، در هم و برهم
بعد از نهار هم مراسم خواب اجباری که عدم رعایت اون باعث میشد که شب مامان ریپورت بده به بابا و متخلف کتک مفصلی بخوره
تنها مزیتی که خواب اجباری بعد از ظهر داشت ، ساکت بودن ما نبود ، چون ما عملا ً همه بیدار می موندیم و فقط انتظار می کشیدیم مامان از خواب بیدار شه و اجازه ی بازیگوشی رو صادر کنه ولی بزرگترین خوبیش این بود که ما با خودمون خلوت می کردیم و اجبارا ً کمی به کارهامون فکر میکردیم........
بگذریم
.....................
یه روز من در حالی که روی پهلوی راست دراز کشیده بودم و پاهای خواهر بزرگترم از بالا دائما ً می خورد توی سر و صورتم ، یه لوبیا قرمز روی زمین دیدم ، اون رو برداشتم و توی دستم نگه داشتم و باهاش بازی می کردم
نمی دونم چطور شد که لوبیا رو کردم توی دماغم !! بچه بودم و کم تجربه ، هی سعی کردم دَرش بیارم ، هی لوبیا رفت بالا تر ، هی انگشتم رو کردم توی دماغم که بِکِشَمش بیرون ، هی لوبیا بیشتر فرو رفت
اینقدر این کار رو ادامه دادم که دیگه انگشتم به لوبیا نمی خورد.البته هنوز توی دماغم بود و یکی از سوراخ های بینی من کاملا ً مسدود بود ولی من که اصلا ً برام مهم نبود ، به زودی فراموشش کردم و چند دقیقه بعد خوابم برد
...................
بیدار که شدم ، با اینکه توی تنفس مشکل داشتم ، اما قضیه رو کلا ً فراموش کرده بودم
یادمه فردا صبحش که از خواب بیدار شدم احساس تورم روی صورتم داشتم ولی بازم بهش اهمیت ندادم
..................
سرتون رو درد نمی آرم
یادم نمی آد چند روز گذشت ، کسی هم از قضیه با خبر نشد ، چون اگه بابام می فهمید تیکه بزرگم گوشم بود پس من هم صداش رو در نیاوردم
یه روز صبح با صدای مهربون بابام از خواب بیدار شدم ، چشمم رو که باز کردم دیدم بابام داره نوازشم می کنه و مادرم گریه میکرد و برادر ها و خواهر هام متعجب و متحیر و کمی وحشت زده بالای سرم جمع شدن و به من خیره شدن
اولش ترسیدم
به خودم گفتم : به گوش بابا رسیده که دیروز با آجر زدم توی سر اکبر سیاه ( پسر همسایه روبرویی ) و حالا وقت مجازاته
ولی این خبرهآ نبود ، بابام بغلم کرد و آروم در گوشم می گفت : نترسی پسرم ، همین الان میریم دکتر
!!!!!
منو میگی !!! گفتم ، ای داد بی داد ، مریض شدم و باید آمپول بزنم
ولی اشتباه می کردم ، چون وقتی بابام داشت لباس هام رو تنم می کرد خودم رو توی آینه دیدم.
انگار یه سطل آب یخ ریختن روی سرم ، خشکم زد ، وحشت سر تا پام رو گرفت ، چیزی رو که میدیدم باورم نمی شد ..... از توی دماغم یه ساقه ی سبز زده بود بیرون
:((
زدم زیر گریه ، خونه رو گذاشتم روی سرم
من ِ آی کیو که یاد جریان لوبیا نبودم ، حسابی قالب تهی کرده بودم
..........................
دکتر با چند تا حرکت ساده ولی دردناک ، در مقابل چشمهای از حدقه بیرون زده ی پدر و مادرم ، لوبیای سبز شده رو از توی دماغم بیرون کشید و بدون هیچ دوره ی نقاهتی راهی خونه شدیم.
غافل از اینکه بابا حسابی شاکیه و برای عبرت دیگران ، نقشه ی یه کتک مفصل رو برام توی ذهنش طراحی می کنه
................................................................................................
صدای خنده ی مهمون ها تا چهار تا خونه اونور تر میرفت
لوبیا های بازی دبرنا باعث شد این خاطره ی جالب و واقعی توسط حسن ِ بلا گرفته تعریف بشه و نه تنها بازی شروع نشه ، بلکه خاطرات مرتبط با لوبیا یکی یکی تعریف بشه و شب خوب و خوشی برای ما رقم بخوره
..........
جای همتون خالی بود
.........
نتیجه ی پزشکی : هر چیزی رو توی دماغت نکن
بیست و هشتم بهمن هشتاد و هشت



